تبليغاتX
..:: بلاغ ::..

..:: بلاغ ::..
فهل علی الرسل الا البلاغ المبین 
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 1:27 ] [ علی ]

فضائل امام هادی علیه السلام :

داستان زینب کذابه

نویسنده : سید علی اکبر قریشی

ثقه جليل، ابوهاشم جعفرى (۱) نقل مى‏كند: در زمان متوكل عباسى زنى پيدا شد كه مى‏گفت: من زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستم، متوكل گفت: تو زن جوانى هستى از زمان رسول خدا سالها مى‏گذرد اگر زينب بودى الان پير و فرتوت و از كار افتاده بودى!!
گفت: رسول خدا بر بدن من دست كشيد و از خدا خواست در هر چهل سال، جوانى را به من باز گرداند، تا به حال خودم را به كسى نشان نداده بود، الان حاجت وادارم كرده كه خود را نشان بدهم.
متوكل، بزرگان آل ابى طالب و بنى عباس و قريش را خواند، آنها در جواب گفتند: اين زن دروغ مى‏گويد، زينب دختر فاطمه در فلان سال از دنيا رفته است، متوكل گفت: در جواب اينها چه مى‏گويى؟
آن زن گفت: اينها همه دروغ مى‏گويند. جريان من از مردم مخفى بود، كسى از زندگى و مرگ من آگاهى نداشته است، متوكل به حاضران گفت: آيا دليل ديگرى بر عليه ادعاى اين زن داريد؟ گفتند: نه، متوكل گفت: از پدر بزرگم عباس بيزارم اگر اين زن را بدون دليل قاطع رد كنم.
گفتند: پس در اين صورت ابن الرضا (علیهماالسلام) را حاضر كن، شايد در نزد او دليلى غير از آنچه ما گفتيم باشد. متوكل مامورى در پى آن حضرت فرستاد، حضرت تشريف آورد. متوكل جريان را گفت، حضرت فرمود: اين زن دروغ مى‏گويد، زينب دختر زهرا سلام الله عليها در سال فلان و در ماه فلان و در روز فلان از دنيا رفته است، متوكل گفت: حاضران نيز مانند شما، فوت زينب را نقل كردند ولى من سوگند ياد كرده‏ام كه اين زن را جز با دليل قاطع رد نكنم.
امام صلوات الله عليه فرمود: مانعى ندارد دليل ديگرى هست كه او را و غير او را قانع مى‏كند، گفت: آن كدام است؟ فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است، او را پيش درندگان ببريد اگر فرزند فاطمه باشد ضررى نخواهد ديد. (۲)
متوكل به زن گفت: چه مى‏گويى؟ گفت: او مى‏خواهد من از بين بروم، در اينجا از فرزندان حسن و حسين عليهاالسلام زياد هستند براى امتحان يكى از آنها را به قفس درندگان داخل كن تا صدق گفته او معلوم شود.
ابوهاشم گويد: والله چهره حاضران متغير شد، بعضى از ناصبيها گفتند: چرا ابن الرضا (علیهماالسلام) به ديگران حواله مى‏دهد، خودش به قفس درندگان داخل شود. متوكل اين پيشنهاد را پذيرفت باميد آن كه امام (علیه السلام) بدون نقشه متوكل از بين برود.
آنگاه رو كرد به امام كه: يا اباالحسن! شما خود اين كار را بكنيد، امام فرمود: مانعى ندارد، متوكل گفت: پس اقدام بكنيد، نردبانى آورده و در گودال شيران قرار دادند، شش عدد شير در آنجا قرار داشت، امام صلوات الله عليه به ميان آنها آمد و در ميان آنها نشست، شيران خود را در پيش امام به زمين انداختند، بازوان را به زمين چسبانده و سر خود را به زمين گذاشتند، حضرت دست مبارك به سر هر يك از آنها مى‏كشيد و اشاره مى‏فرمود كنار برود، او هم كنار مى‏رفت، تا همه كنار رفته و در مقابل امام ايستادند.
وزير متوكل به او گفت: اين كار درستى نيست، بگوييد پيش از آن كه اين خبر ميان مردم پخش شود از گودال بيرون آيد، متوكل گفت: يا اباالحسن! قصد سوئى به شما نداشتيم بلكه خواستيم درباره آنچه گفتيد يقين داشته باشيم، خوش دارم بيرون بياييد، امام (علیه السلام) برخاست و به طرف نردبان آمد، شيران خود را به لباسهاى آن حضرت مى‏ماليدند.
امام چون پاى در اولين پله نردبان گذاشت به شيران اشاره كرد برگردند، شيران برگشتند، امام با نردبان بيرون آمد، آنگاه فرمود: هر كه مى‏گويد فرزند فاطمه است در ميان آنهابنشيند.
متوكل به آن زن گفت: ياالله تو هم برو ميان شيرها بنشين. زن نعره كشيد: الله الله دروغ گفتم، من دختر فلان هستم، احتياج وا دارم كرد كه چنين ادعايى بكنم، متوكل گفت او را ميان شيرها بيندازيد، مادر متوكل در اين كار شفاعت كرد، آن زن از مرگ نجات يافت. (۳)

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- نجاشى درباره او فرموده: داوود بن قاسم ابوهاشم جعفرى كان عظيم المنزله عند الائمة شريف القدر ثقة. شيخ در رجال فرموده: داود بن القاسم الجعفرى يكنى ابا هاشم ثقة.
۲- ظاهراً منظور فرزندان اصلى فاطمه و امامان عليهم السلامند.
۳- بحار: ج 50 ص 149 از خرائج.

برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام علی النقی, امام دهم, امام نقی
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 1:3 ] [ علی ]

فضائل امام هادی علیه السلام :

جریان مرد نصرانی

نویسنده : سید علی اکبر قریشی

هبة الله بن أبى منصور از اهل موصل گويد: در ديار ربيعه، مردى بود نصرانى بنام يوسف بن يعقوب و با پدر من دوستى و آشنايى داشت، روزى به منزل ما آمد، پدرم گفت: علت آمدنت در اين وقت چيست ؟
گفت: مرا پيش متوكل عباسى خواسته‏اند، نمى‏دانم مى‏خواهند با من چه كنند ولى خودم را در مقابل صد دينار از خدا خريده‏ام كه به على بن محمد بن رضا (علیهماالسلام) تقديم خواهم كرد، پدرم گفت: در اين صورت به مرادت مى‏رسى. او پيش متوكل رفت و بعد از چند روز شاد و خرامان نزد ما بازگشت، پدرم از جريان او پرسيد؟
گفت: به شهر سامراء رفتم، اولين بار بود كه آن را مى‏ديدم، در خانه‏اى مسكن كردم، گفتم: خوش دارم قبلاً صد دينار را به محضر ابن الرضا (علیهماالسلام) برسانم و كسى از آمدن من واقف نشود، آنگاه پيش متوكل بروم، شنيده بودم كه متوكل آن حضرت را از بيرون شدن از خانه قدغن كرده و او در خانه‏اش تحت نظر است .
گفتم: چه بكنم؟ يك نفر نصرانى از خانه ابن الرضا چگونه بپرسم، آيا امكان ندارد كه بدانند و سبب سنگينى پرونده من بشود؟! ساعتى در اين انديشه بودم بعد به فكرم رسيد كه الاغ خويش سوار شده و آن را به حال خود رها كن، هر جا كه خواست برود تا شايد خانه او را بى آن كه از كسى بپرسم پيدا كنم.
دينارها را در كاغذى پيچيده، در آستينم گذاشتم، سوار الاغ شده و در كوچه‏هاى شهر مى‏گشتم، الاغ در كنار در خانه‏اى ايستاد هر چه كردم جلوتر نرفت، به غلام خود گفتم: بپرس ببين اين خانه مال كيست؟ گفتند: خانه ابن الرضا است، گفتم: الله اكبر، واللّه اين دليلى قانع كننده است، در آن موقع خادمى سياه پوست بيرون آمد و گفت: تو يوسف بن يعقوب هستى؟ گفتم: آرى. گفت: پياده شو، او مرا در دهليز خانه نشانيد، خودش به درون رفت، پيش خود گفتم: اين دليلى ديگر، اين غلام از كجا دانست كه نام من يوسف است، كسى كه مرا در اين شهر نمى‏شناسد؟!!
در اين هنگام غلام بيرون آمد و گفت: صد دينار را كه در كاغذى پيچيده و در آستين گذاشته‏اى بده، من پول را داده و گفتم: اين دليل سوم، بعد برگشت و گفت: داخل شو، داخل شدم ديدم حضرت در منزل تنهاست. فرمود: يا يوسف! آيا وقت آن نرسيد كه اسلام بياورى؟ گفتم: مولاى من! دليلى بر من آشكار شد كه كافى است.
فرمود: هيهات، تو اسلام نخواهى آورد، اما فرزندت فلانى بزودى اسلام مى‏آورد و او از شيعه ماست. يا يوسف! بعضى گمان دارند كه ولايت ما به امثال شماها فايده نمى‏بخشد، به خدا دروغ مى‏گويند، (۱)آن به امثال شما نيز نافع است، برو براى كارى كه دعوت شده‏اى، پيشامد خوبى خواهى ديد.
من به خانه متوكل رفتم، هر چه خواستم گفتم و برگشتم، هبةالله گويد: بعد از مرگ او، پسرش را ديدم كه مسلمان و شيعه خوبى شده بود، او به من خبر داد كه پدرش نصرانى از دنيا رفت و او بعد از وى اسلام آورده است و مى‏گفت: من بشارت مولايم (علیه السلام) هستم .(۲)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- ظاهراً منظور امام نفع دنياست.
۲- بحار: ج 50 ص 144.

برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام علی النقی, امام دهم, امام نقی
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 1:0 ] [ علی ]

فضائل امام هادی علیه السلام  :

مرد اصفهانی و شیعه شدن او

نویسنده : سید علی اکبر قریشی

در اصفهان مردى بود به نام عبدالرحمان كه مذهب اثناعشرى داشت، به او گفتند: از كجا شيعه شدى؟ و به امامت على النقى (علیه السلام) معتقد گشتى، نه به ديگران؟ گفت: چيزى ديدم كه مرا وادار به شيعه شدن كرد.
من مردى فقير بودم ولى جرأت داشتم و اهل زبان و استدلال بودم، اهل اصفهان مرا در سالى براى تظلم و شكايت با عده‏اى پيش متوكل عباسى فرستادند، ما در انتظار رفتن به كاخ متوكل بوديم كه گفتند: على بن محمد بن رضا (علیهم السلام) را به دربار خواسته‏اند.
من به حاضران گفتم: اين مرد كيست كه احضارش كرده‏اش؟ گفتند: مردى علوى است كه رافضه به امامتش عقيده دارند، به نظر مى‏آيد كه براى كشتن و مجازات به دربار مى‏آورند، گفتم: در همين جا خواهم بود تا ببينم او چگونه آدمى است .
ديدم او سوار بر اسبى آمد. مردم در چپ و راست او، با احترام برخاستند و به او تماشا مى‏كردند، چون او را ديدم بى اختيار مهرش در قلب من افتاد، شروع به دعا كردم كه خداوند شر متوكل را از او دفع كند، او در ميان مردم فقط به «يال» اسب خود نگاه مى‏كرد و مى‏رفت، چون به نزد من رسيد، رو به من كرد و فرمود: خدا دعايت را مستجاب فرمود، خداوند عمرت را زياد كند و به مال و فرزندت كثرت بخشد: «قال استجاب الله دُعاءَك و طوّل عمرك و كثّر مالك و ولدك».
من از شنيدن كلام او رعشه گرفته و خودم را به ميان ياران خود انداختم، گفتند: چه شد تو را؟!! گفتم: هيچ، خير است، به آنها از اين جريان خبر ندادم، چون به اصفهان برگشتيم، خداوند درهاى ثروت را به روى من باز كرد، اينك در خانه يك ميليون درهم نقدينه دارم، غير از آنچه در خارج خانه مالك آن هستم و خداوند به من ده نفر فرزند عطا فرموده است .
و اكنون به سن هفتاد و چند رسيده‏ام، و من به امامت او عقيده دارم چون از ما فى الضمير من خبر داد و خداوند دعاى او را درباره من قبول فرمود. (۱)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- بحارالانوار: ج 50 ص 142 از مختار الخرائج.


برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام علی النقی, امام دهم, امام نقی
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 0:58 ] [ علی ]

فضائل امام هادی علیه السلام :

امام علیه السلام و علم اسرار

نویسنده : سید علی اکبر قریشی

محدثى به نام حسين بن على نقل مى‏كند: مردى محضر امام هادى (علیه السلام) آمد، بشدت مى‏لرزيد و مى‏ترسيد، گفت: يا ابن رسول الله! پسر من از محبين شماست، امشب او را از فلان بلندى به پايين خواهند انداخت و در آن جا دفنش خواهند كرد.
امام فرمود: چه مى‏خواهى؟ عرض كرد: آنچه پدر و مادر مى‏خواهند يعنى سلامت و نجات پسرم را، فرمود: بر او ضررى نخواهد رسيد، به منزلت برگرد، پسرت فردا پيش تو خواهد آمد، چون صبح شد، ديد پسرش صحيح و سالم آمد، پدرش فرمود: پسر عزيرم! جريانت از چه قرار شد؟
گفت: پدرجان! وقتى كه قبرم را كندند و دستهايم را بستند تا از بلندى پرتابم كنند، ده نفر انسان پاك و معطر آمدند و به من گفتند: چرا گريه مى‏كنى؟ گفتم: مى‏خواهند مرا بكشند.
گفتند: وقتى كه كشنده كشته شد، خودت را آماده كرده ملازم قبر رسول الله مى‏شوى؟ گفتم: آرى، در اين بين آنها حاجب خليفه را كه مأمور كشتن من بود گرفته و از قله كوه پايين انداختند، كسى نعره او را نشنيد و كسى آن مردان را نديد، آنها مرا پيش تو آوردند و منتظر خروج و رفتن من هستند، اين را گفت، پدرش را وداع كرد و رفت.
پدرش محضر امام هادى (علیه السلام) آمد و ماجرا را تعريف كرد، در آن موقع اراذل و اوباش راه مى‏رفتند و مى‏گفتند: فلانى را از قله كوه به پايين انداختند، امام (علیه السلام) با شنيدن سخن آنها تبسم مى‏كرد و مى‏فرمود: آنچه را كه ما مى‏دانيم آنها نمى‏دانند، يعنى فكر مى‏كنند كه آن جوان را انداخته‏اند، حال آن كه حاجب را انداخته و تكه پاره كرده‏اند.(۱)

ظاهراً ملازم شدن در مدينه و كنار حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) ماندن براى آن بوده كه ديگر در سامراء نماند و كسى او را نشناسد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- مناقب: ج 4 ص 416، بحار: ج 50 ص 174 از مناقب.
برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام علی النقی, امام دهم, امام نقی
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 0:56 ] [ علی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وظیفه طلبه روشنگری است ...
جانها به فدای امام هادی علیه السلام
برچسب‌ها وب
دعا (3)
امکانات وب
?
فروش بک لينکطراحي سايتعکس